عجب بیست روزی بود

صبح ها سرپا توی آزمایشگاه با گردن آویزون پشت لوپ به تشخیص و اسلاید زدن و عصرها با شانه کج پشت لپ‌تاپ به ادیت تصاویر و ویرایش گراف ها و شب ها در بیهوشی ای نیمه بیدار گونه توام با پریشان خوابی گذشت. فضای علم و ترس چقدر غریب بود. فضای شوق بیشتر یاد گرفتن و زودتر جمع کردن و رفتن غریب بود.

تنها ذوق تحصیلی من توی اینمدت که نزدیک دکتر بودم، ملاقات و مشاوره هر روزه مون بود که اگرچه وقت کاری آزمایشگاه رو از من میگرفت چون تایم موندنمون برای بعد از وقت اداری آزمایشگاه محدود شده بود اما امید بخش اموراتم بود.

دکتر هم به بودن من توی آزمایشگاه عادت کرده بود. صبح هایی که کلاس نداشت حتما دو ذفعه ای میومد آزمایشگاه صدام میزد. کاش میشد بیشتر بمونم و کارای مقاله رو از نزدیک چک کنم. هر ملاقات و صحبت برای من ایده جدید بود. کلی فکر رد و بدل شد که پشت خطوط مزخرف نت همیشه بی جواب میموند. صد حیف که خیلی سر بسته گفت نمیتونم مسئولیت حضورت رو قبول کنم و میگم که برو و صرفا با ایمیل در ارتباط باشیم.

برگشتمو دلم موند توی دانشکده، آزمایشگاه، خوابگاه .........