هفت روز ناامیدی

اینجا بنویسم یادم بمونه که توی این یک هفته در ماه در کل این پنج سال ناامیدترین دانشجوی عالم بودم... حتی بدشانس ترین.. کل غم دنیا و ریجت مقالات و بی خبری از استاد و درگیری های کارعملی و بلاتکلیفی های آزمایشگاه و بی حوصلگی در نوشتن رساله رو و عدم توانایی در دیدن ریخت کل مخلوقاتی که در این زمینه هایی که گفتم باعث ترمزم شدند انگار تمام هورمون ها دست به یکی میشن که حداقل اگر نتونستی منجر به کفری کردن یک آدم بشی لااقل با انتقال کل انرژی های منفیت بتونی یکی دونفری رو فراری بدی...

با اینکه تمام تلاشت رو میکنی که تحت تیمارهای مختلف از جمله مکمل های تغذیه ای و مصنوعی و حتی تزریقی قرار بگیری و لوس بازی هایی مثل ورزش و پاکسازی پوست، کتاب خوندن پیاده روی و ... انجام بدی که شاید موجب کاهش خسارت بشی اما واقعا بیفایده هست...

اکثر این دلنوشته های مملو از حال بد و انرژی منفی رو در این ایام نوشتم یعنی شاید نوشتن غرهام یکی از روش هایی بود که تخلیه میشدم يعني تخلیه حرص در قالب کلمات ...

هیچی هیچی نمیتونه حالتو خوب کنه چون تو تحت تاثیر عوامل درونی هستی و غلظت چهارتا هورمون نه تنها کنترلت میکنه بلکه جوری گند میزنه به امورات و روابطتت که صدسال هم نمیتونی برای لجبازی ها و حرفات توجیهی پیدا کنی که خودتو قانع کنه چه برسه بقیه رو...

تمام مخالف ها و نشدن ها بسان انفجار کره زمین در برخورد با شهاب سنگ برات سهمگین و غیرقابل حله و این یعنی اوج ناامیدی

شاید فقط یک آدم دیگه که بتونه کامل درکت کنه تورو آروم کنه و این ایام رو بتونی در آرامش و بدون آزارگری سپری کنی و این امر اغلب در خوابگاه با هم اتاقی هات اتفاق میوفته چون واقعا هم جنست میفهمه چته و راحت هندلت میکنه خ...

تمام این جنگ و طوفان های درونی و بیرونی در پایان این دوره به طرز شگفت انگیزی تموم میشن و همه جا آفتابیه بلبل میخونه و تو میرقصی و هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه ناراحتت کنه و غم دنیا به پهلوی چپ فرزند نداشتت هست این عجیبه..........

شبیه داستان های جنایی مخوف شد

مسیر پنج ساله

خیلی شادان و خوشحال بدون اینکه بفهمم چه فراز و نشیب هایی قراره برام پیش بیاد این پروسه رو شروع کردم .... تنها هم شروع کردم.. خیلی پر انرژی خیلی امیدوار و خیلی عجله داشتم خوب بگذرونمش و حواس و آگاهیم به تک تک اون خوشی شیرین که ته دلمو قلقلک میداد باشه چون وقتی بدستش آورده بودم که از همه جا و همه کس بیزار و ناامید بودم... در واقع بهترین هدیه ای بود که خدا توی بهترین زمان بهم داد... درست مثل اکسیر ... قشنگ واسم سورپرایز شد

اما طولی نکشید که دیگه تنها نبودم .. آدما اومدن ... جلوتر که رفتم شرایط تغییر کرد ... بعدش یهو دنیا عوض شد... دیگه ذوق نبود.. خوشی شیرینم طعمش رو به اضطراب داد... کل مسیر قرار نبود تنها باشم و نبودم... خیلی خوب شد که تنها نبودم... و لیبازم نفهمیدم که قراره آخرش مثل اولش همه چیز برگرده به تنظیمات قبلی... حالا تموم شده... دنیا برگشته... امید رفته.. آدما رفتن.. تنهایی و تلخی اومده... الان دوباره سرم رو به بالاست نگاهم به نور الله ست که آیا بازم بهم اکسیر میده؟ آیا معجزه میشه ؟ ایا طعم روزها دوباره شیرین میشه؟ آیا آدما میان؟ آیا تلاش برای زیستن کنار اون دلخوشی های سخت برمیگرده؟

طول مسیر پر از آدم بود پر از اتفاق... پر از گریه، استرس، اضطراب حتی پر از نشدن و سختی... پر از شب هایی که صبح نمیشد پر از روزهایی که زمان نمیگذشت.. پر از آدمایی که بلاتکیف بودن و باعث اشک یا حتی خنده هام شدن... خیلی ها اومدن و رفتن که حتی نفهمیدم... اما آخرش بد تموم شد دقیقا مثل اولش که بد شروع شد... اولش فکر نمیکردم قراره ادامه خوب اما سخت باشه... حالا هم نمیدونم تهش که بد تموم شد قراره خوب شروع بشه یا اصلا بدیه اومده که بمونه !!!!!!!

اینا مجموعه این آروز بود که تیک خورد... قبلا فقط آرزو بود... بعدا هدف شد... یه جاهایی امید هم بود... اما الان دیگه هیچی نیست... یه گذر هست.. یه گذر پر از اتفاق برای قوی شدن یا بزرگتر شدن روح... کنارش کلی زندگی غیر قابل پیش بینی بود ...

شرایط هر چی سخت و غیر قابل پیش بینی باشه میتونم بگذرونمش .. یعنی زورم به روزگاری که میاد و میره میرسه... اما زورم به رفت آدما نمیرسه.... اومدن های سخت و رفتن های سخت تر... هیچوقت زورم نرسید... قبلا نرسید الان نرسید بعدا هم نمیرسه... ادما خیلی قوی هستن.. دوستی هاشون دشمنی هاشون پیوند هاشون گسستن هاشون خنده هاشون گریه هاشون بی انصافی ها و محبت هاشون هیچوقت نمیگذره... چه باشن چه نباشن...

ادما رو آرزو میکنم با اومدن هاشون با موندن هاشون با خنده هاشون با محبت هاشون........ این آرزو می ارزه... با اینا میشه بدترین روزگار رو گذروند....... حسی که ادما از خوبی و بدی توی وجودت جا میذارن هیچوقت شرایط و موقعیت برات فراهم نمیکنه... اگرم اون حس از شرایط بیاد زودی میره... خوبی آدما از شرایط خوب هم خوبتره و بدی آدما از شرایط بد هم بدتره... چون آدما روی قلبت اثر میذارن و تو با قلبت هر لحظه در درون و بیرونت زندگی میکنی اما شرایط روی مجموعه زندگیت اثر میذاره که گاهی حتی فراموش میکنی دری توش زندگی میکنی ... خیلی چیزا باید خوب باشه تا شزایط خوب باشه اما اگه ادمای خوب بمونن و حس قلبت خوب باشه حتی شرایط بد هم خوب میگذره...

من بعد بودن در شرایط خوب آرزو نمیکنم........ فقط بودن کنار آدمای خوب آرزو میکنم