تحویل مقالات پنج و شش به بلندای یلدا

طبق برنامه ریزی هام باید تا آخر آذر دوتا مقاله ای (۵ و۶ امین) که از مهر استارتشو در جوار استاد زدم تحویل میدادم که دوشنبه این اتفاق افتاد، بالاخره آخرین نسخه خودم به همراه داده ها تحویل شد و دکتر گفت برگردم خونه چون خودش دو هفته ای نمیاد دانشگاه و مطالعه این دو مقاله برای سابمیت براش دوماه طول میکشه!!!!

خبر خوبش اینکه مقاله ریجکت شده (١) رو بعد از سه ماه بالاخره اصلاح کرد و آماده سابمیت جدید هست... امیدوارم زودتر ازین دوتا پذیرش کیو وان بگیره و بتونیم بریم واسه ادیت متن رساله...

دکتر یه ایده دیگه داد واسه مقاله ٧ ام گفت برو تو این مدت اینو بنویس، اما من در کنارش میخوام متن رساله رو تکمیل کنم، با توجه به شناختی که از سال گذشته تا امسال در مورد حرفها و برنامه ریزی های دکتر بهش رسیدم اینه که خودم دست به کار بشم و منتظرش نمونم...

امیدوارم برنامه های زندگی عادیم اجازه بدن که در کنارش به این اهداف برسم و تا پایان سال ریتم موفقیت آمیزی از نگارش های مقاله و رساله رو طی کنم.

ورکشاپی که یکماهه منتظرشیم به دلیل بهانه های مدرسش هنوز برگزار نشده و احتمالا آنلاین برگزار بشه، اینم خودش یه پست جای صحبت داره!

ضمناً اینمدت دوتا کتاب "کیمیاگر" و "مسئله مرگ و زندگی" رو به لطف دکتر شیرین خوندم...

به امید خدا شب یلدای امسال رو خونه خواهم بود...

من در میان مقالات و او در بورس به سر میبرد ....

دوشنبه هفته قبل:

صبح ساعت 9 جلوی درب اتاق دکتر بودم. در زدم اما صدایی نشنیدم. دستمو روی دستگیره فشار دادم دیدم قفله. نشستم توی راه رو و گفتم همین الانا دیگه میاد... اینم عاقبت دانشجویی که بدون هماهنگی مجبوره مچ استاد رو بگیره

یه ربعی نشستم و توی ذهنم داشتم موضوعاتی که قراره در موردشون صحبت کنم رو مرور میکردم و این وسطا با خودم میگفتم خداکنه دیگه تغییری توی طرح آزمایشات نده...

یهو حس کردم صداش توی گوشم پیچید.. فکر کردم شاید پایین راه پله هاست و داره میاد بالا... بعد دیدم نه کسی نبود.. گفتم شایدم توی اتاق بود داره تلفنی بلند صحبت میکنه دوباره رفتم جلو درب رو چک کردم اما نبود...

مجدد نشستم روی صندلی راهرو و دیدم صداش خیلی نزدیکه... بلند شدم و پشت درب آزمایشگاه گوش وایستادم دیدم بله اینجاست.. !!!! آخه این تایم کلاس نداشت اینجا چرا؟ شاید ساعت کلاسا رو جابجا کردن یا بچه ها ارائه دارن ...

خلاصه همونجا کمین زدم... یک ساعت گذشت.. دکتر اومد از آزمایشگاه بیرون و من یهویی جلوش ظاهر شدمم.. خودم دیگه خندم میگیره ازین موش و گربه بازیا ولی مجبورم چون نمیشه باهاش هماهنگ کرد تجربه ثابت کرده جاخالی میده و نمیاد...

خلاصه طبق معمول شوکه شد... گفت عه رسیدن بخیر... گفتم ممنون وقت دارید یا نه؟ گفت بیا تو اتاقم بشین من یه آب جوش بردارمو بیام... در رو باز کرد اما من به رسم ادب داخل نرفتم.. مثل سربازهای خبردار موندم جلو در تا خودش اومد... خلاصه نشستیم و گوشیشیو چک کرد و شروع کرد روی میکفروفون به تماس با اپراتور در بورس و از حذف واحدهای سهامش میپرسید که چرا پولش به حساب ننشسته...

و منی که مشغول باز کردن لپ تاپ و آماده کردن برگه سوالاتم بودم توی دلم میگفتم خدایا من به چیا فکر میکنم این کجای کاره... دلم ب کی خوشه آخه

خلاصه بحث شروع شد

مقاله ایده خودمو اوکی دید خیلی خوشحال شدم ( همون ایده که میگفت نه ننویسش)

مقاله ایده خودش رو مجدد تغییر داد (دمدمی مزاج)

بازم دوتا مقاله موند روی دستم برای اصلاح و تغییرات (در واقع 5 و 6 امین مقالاتی که از پارسال نوشتم)

خیلی تلاش کردم امروز صبح برسم و ببرم محضرش اما علی رغم تلاش های شبانه روزیم نشد...

فردا صبح با پرینتش میرم اتاق دکتر

(جدیدا میگه پرینت کن... حال باز کردن ایمیل هم نداره...)

راجع به اصلاحیه مقاله ریجت شده دستپخت خودش هم کلی اظهار خستگی کرد... بمن چه خو