تویی تو ....

امروز امیر در میخانه تویی تو

فریادرس ناله ی مستانه تویی تو

 

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد

آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو

 

میرزا حبیب خراسانی

نوه شایسته حاج بابا ...

 

 

حاج بابا تنها بزرگ باقی مانده خانواده ماست. یک پیرمرد 86 ساله با 6 فرزند و 12 نوه و یک نتیجه 5/5 ساله (فندق ما) و یک نتیجه در راه. 4 ساله که مادربزرگ اونو تنها گذاشته و بچه ها و نوه هاش هم خیلی بهش توجه نمیکنن. مامان فرزند ارشد با 64 سال سن فرزند دلسوز حاج بابا محسوب میشه و در طول هفته مارو تنها میگذراه و بهش رسیدگی میکنه. حاج بابا یک مرد فوق العاده مذهبی و با ایمان و البته سخت گیر و منظم و بسیار صادق و درستکار و باخداست و وضع مالیش هم خیلی زیاد خوبه . البته ایشون یک تاجر درستکار با تلاش 40 ساله هستش و تمام ثروتش کاملا حلال و بدون یک درصد سود بانکی و ... جمع شده... بنظر خودم و خیلی از نزدیکان فرزندانش بهش کم لطفی و بی محبتی میکنن و صرفا ازش انتظار مالی دارند. آخه اونا که تو اوج جوونی و با سختی بچه ها رو بزرگ کردن بی انصافیه تو پیری تنها بمونن. جالب اینجاست اخلاقای حاج بابا برای هیچکس قابل تحمل نیست و همه میگن اون حاجیه خانم خدابیامرز بود که سخت گیری هاش رو تحمل میکرد... البته ازدواجشون خیلی عاشقانه بود و حاج بابا عاشق مامان جونی شده بود و با رقیب مبارزه کرده بود تا بدستش بیاره. مامان جونی هم عاشقش بود که باهاش کنار میومد. ولی به نظر خودم اخلاقاش خیلی هم بد نیست. یعنی اصلا حرفش درسته. منم راحت باهاش کنار میام. بگذریم هرچی باشه باز من میگم پدر ومادر باید از یک سنی به بعد شدیدا مورد حمایت عاطفی و توجه فرزندانشون قرار بگیرن حالا با هر اخلاقی ....

در این میان من به عنوان نوه چهارم ایشون همیشه نوه مورد علاقه ترشون بودم. البته همه رو واقعا دوست داره ولی خب محبت خاصی بهم داره که حساسیت بقیه رو بالا میبره. البته زیاد جلو بقیه بروز نمیده ناراحت نشن.. سال گذشته  نوه خاص و امسال (چند روز پیش )  منو " نوه شایسته خودش لقب داد" که خیلی برام خوشایند بود...

جدا کار خاصی براشون نمیکنم حتی بنظرم مشغله هام و حال و هوام خیلی برام وقت و حوصله نمیذاره که دائم بهش سر بزنم یا براشون  شیرین زیونی و ... کنم. اصلا خودمم نمیدونم علت اینکه نوه شایسته و مورد علاقه یک پیرمرد سخت گیرهستم چیه!!؟؟(روم نمیشه بپرسم) ولی با همه حسود تراشی هایی که این محبت بین من و ایشون با 60 سال اختلاف سنی داره باز هم این حس خوب رو دوست دارم و برام مهمه...

حاج بابا هرسال برای شبهای دهه محرم هیئت امام حسین محل رو مهمون میکنه... خلاصه جاش بهشته...

واسه پنجشنبه جمعه (شبای آخر دهه امسال) میرم که یه گوشه کار رو بگیریم و ثوابشو ببریم...... از حالا حس خوبی دارم... ایشاا.. زنده باشه و هرسال این بساط بر پاااا

حیرانی ...

دلم داره زود به زود میگیره... یه حالی دارم...نمیدونم حس میکنم از هوای پاییزه...هرچیه خوب نیست، منو از حس خوبت دور میکنه، روزامو خراب میکنه، اصلا حواسم سرجاش نیست، حس حیرانیه عجیبیه...حس و حال محرم هم بهش اضافه شده و دیگه دارم میرم کنج عزلت،،،خدایا پاییز قشنگت امسالم بهم نمیسازه... خودت دست حال و هوای دلم رو بگیر...

خود را به که بسپاریم ...

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

 

آواز پریشانیست، رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانیست، خود را به که بسپاریم؟

 

حسین منزوی

محرم 94 تسلیت باد ...

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

التماس دعا

دوستی زن و مرد ...

گفت چرا همش دنبال معنی دیگری هستی!؟

این یک دوستی ساده است ....

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

"دوستی یک زن و مرد هیچوقت ساده نیست"

 

برگرفته از کتاب "رویای تبت" نوشته فریبا وفی

 

پی نوشت: کتاب جالبیه، دارم میخونمش، همین امشب شروع کردم فصل 12امم...

بعدا نوشت: امروز تمومش کردم. فصل 12و 35 نقاط عطف یک رابطه عاشقانه یکطرفه و مبهم ذهنی و فصل آخر طبعا آشکار شدن راز داستان بود. این سه فصل رو خیلی دوست داشتم. سالها بود رمان نخونده بودم. نه انگیزه شو داشتم و نه وقتشو. شاید دیگه هم نخونم. فقط بخاطر جمله بالایی این پست خوندمش و جملاتی دیگه پیدا کردم که ....

- گفت تو زنی هستی که من همیشه آرزویش را داشتم. گفتم مگر من چه جور زنی هستم و فکر کردم خیلی جالب است آدم از چشم یک مرد بداند چه جور زنی است؟ ساده, مغرور, محجوب.... هیچکدام؟

گفت: تو زنی هستی که میشود برای همیشه بهت اعتماد کرد. هیچوقت خیانت نمیکنی"

(جواب آشنایی که شنیدم....... سکوت......)

- قبل از اینکه پیاده شوم پرسیدم:

" او هم شما را میخواست؟"

به اندازه یک قرن ساکت ماند

گفت: هیچوقت مطمئن نشدم... "

( جواب آشنای خودم به دکترم... سکوت.......)

خیالی الکی ...

چشم بستم که شدم غرق خیالی الکی
قصه ی عاشقی و شوق وصالی الکی

فرض کردم که تو هم عاشق چشمم شدی و...
همه ی دلخوشیم فرض محالی الکی

پر کشیدیم چه نقاشی زیبایی شد
آسمانی الکی با پر و بالی الکی


"درس خواندی؟ چه خبر؟ حال شما؟ خوبی که؟"
عشق پنهانی من پشت سؤالی الکی !


"روز هجران و شب فرقت یار آخر شد"
ما رسیدیم به هم آخر فالی الکی....!



                                                                                                      "مجید ترک آبادی"

 

پی نوشت: خیلی جالب بود این شعر واسم... یاد عشقای دوران دانشجویی افتادم که زمزمه محفل همه کهنه دانشجوهای خوابگاه بود ... (دلخوشی و فال و خیال و درس و سوال و ... همش الکی................)

اکسیر من .....

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

 

محمد علی بهمنی

مثبت بیندیش ...

امروز صبح مامان و بابا رفتن تهران برای چکاپ قلب های مهربونشون ... منم به بهانه فرستادن فندق به مدرسه و تحویلش به سرویس یک مرخصی وسط هفته ای گرفتم و موندم خونه. از هفته پیش یکمی تلخ شدم. نمیدونم چرا اینقدر از اطرافم تاثیر پذیر شدم و حساسیتم بالا رفته! عوض شدن رییس و مشکلاتی که از سر بی تجربگی و بی دانشی برامون به وجود میاره و دائم رو اعصابه و از طرفی حمایت های بی دلیل معاون اداره از من (که البته مرد محترمیه و من شخصیتشو دوست دارم) و حضور برادرش که داره ماجرا آفرین میشه و چون من تو کل زندگیم آدم ساکت و بی حاشیه ای بودم و هستم, اینا اذیتم میکنه و یکسری افکار منفی که نتیجه این برخوردهاست حالم رو دگرگون کرده... واقعا نیاز داشتم یه روز تنها بمونم و یکم فکر کنم البته تاظهر بیشتر فرصت ندارم چون فندق پیش منه.نتیجه فکرام چیزی نبود جز اینکه همینطور چرتکه انداختن برای گذشته و فکر کردن به اینکه چه میخواستم و چه شد بی فایده هست که به انتظار آینده نشستن و حساب اینکه ببینم چه خواهد شد ..... همه چیز دست خداست همینطور که تا حالا پیش رفته بقیه اش هم پیش میره فقط نایست و دلبسته نشوووو......... توکل بخدا ... تلاش... مثبت اندیشی... زندگی در لحظه ... عادتهای خوب... حس های خوب ...

دیروز تو اداره با یکی از همکارا در مورد رابطه های بی سرانجامی که توی اطرافیان و دوستانمون دیدیم حرف میزدیم. فکر میکردم فقط برای خودم و اونایی که برام دردودل کردن اتفاق افتاده!؟ چقدر زیادن آدمایی که وقت و احساسشون رو برای کسی خرج کردن و تنها موندن... البته آخر صحبتامون به یه جمعبندی هم رسیدیم که همیشه خوشبختی یار اونی شده که واقعا از رها شدن توسط کسی که اونو "عشق" خودش قلمداد میکرده عذاب کشیده و مظلوم واقع شده !! به هر حال خداوند ببیننده داناست ...

با این حرفا بیشتر ترسیدم... از آینده ای که نمیدونم رو چه حسابی با کی باید بسازم... و یک سری خاطرات گذشته که صداقتم با زرنگی آدمها معامله شد و جز یاس چیزی عایدم نشد و شرمندگی برای خودم و خودم و خودم... بازم خداروشکر که هرگز از دایره قرمزی که دور خودم کشیدم بیرون نیومدم و شخصیتم رو حفظ کردم ...

اینایی که نوشتم شاید معنی نده یا افکارمو درست نرسونه ولی حس میکنم سبک شدم از آشفتگی ذهنی

 

پی نوشت: اینم از عکس پروفایل تلگرامم ..........

 

چشم به راه...

دنبال دل کمند نگاه کسی مباد

این برق در کمین گیاه کسی مباد

 

از انتظار، دیدهٔ یعقوب شد سفید

هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد

 

از توبهٔ شکسته، زمین گیر خجلتم

این شیشهٔ شکسته به راه کسی مباد

 

صائب تبریزی

کوزه تنهایی .........

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

 

هر نگاهی میتواند خلوتم را بشکند

کوزه تنهایی روحم سفالی تر شده است

 

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب

ماه در مرداب این شبها هلالی تر شده است

 

گفت تا کی صبر باید؟ گفتم چاره چیست؟

دیدم این پاسخ از آن پرسش سوالی تر شده است

 

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن

تازه میبینم حقیقت ها خیالی تر شده است

 

دکتر فاضل نظری

یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی ....

جانا به غریبستان چندین به چه میمانی

باز آ تو از این غربت تا چند پریشانی

 

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی

 

مولانا

 

................

نمیخوام درگیر بشم...یا دور دور یا نزدیک نزدیک...خدایا کمکم کن...گیج شدم...حس بدی دارم...

امشب ...

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب

 

لبریز ز سر مستی و سرریز ز هستی

دریای تلاطم شده ام در خودم امشب

 

قیصر امین پور

پی نوشت؛ همیشه یکی هست که دوستش داری و نمیدونه و یکی هست که دوستت داره و نمیدونی ....

چه خبره ؟؟؟

یه ایمیل از یه ناشناس واسم اومده که پروپوزال فرستاده و گفته پایان نامه ام رو بر اساس این موضوع بنویس... ضمنا بگو پولش چقدر میشه؟ چه مدت زمان میبره ؟

الان این یعنی چی؟؟؟؟ هنوز تو شوکم

موضوع هم یکی از زمینه های گرایش خودمه. ولی امکان نداره. کلی کار آزمایشگاهی داره. مگه الکیه؟ اسناد. نتایج. بحث و....

پی نوشت: واسه دوستان و آشنایان مقاله نوشتم. ادیت کردم حتی زیاد ترجمه کردم. (البته بطور افتخاری بدون قید نامم در مقاله و دریافت هزینه. تبلیغات هم نکردم و کاملا انفاق پنهانی بوده) اخیرا هم با خواهش همکارم واسه خانومشون که هم گرایش منم نیست تو رو دربایستی  سمینار تهیه کردم تا حدی که فقط مونده بود برم ارائه... ولی این یکی دیگه خیلی نوبره ...

آقا من اعتراض دارم!! مگه ما اینطوری مدرک گرفتیمممم...

واقعا تو مقاطع تکمیلی و وزارت علوم چه خبره ؟؟؟ !!!!

چقدر خواب ببینم ...

 

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای

و شاه بیت غزل های لال من شده ای

 

چقدر خواب ببینم که بعد از آنهمه بغض

جواب حسرت این چند سال من شده ای

 

چقدر  حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟

تو نا سروده ترین بیت فال من شده ای

 

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم؟

خدای نکرده مگر بیخیال من شده ای؟

 

هنوز نذر شب جمعه های من اینست

که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

 

که اتفاق بیفتد کنار تو هستم

برای وسعت پرواز بال من شده ای

 

میان بغض و تبسم, میان وحشت و عشق

تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

 

مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست

عجیب خواب قشنگیست مال من شده ای

 

پی نوشت: خیلی خیلی این شعر به دلم نشست و وصف حس خوب تو ئه که حد نداره.... حیف که نمیدونم از کیه! احتمال میدم واسه دکتر  فاضل نظری باشه.. نمیدونم!!!

بیشتر از آنچه خود را .......

آن چنان که خود را !

حتی اگر ....

تمام عشاق را دیوانه بخوانی... ,

و عشق را قصه ی بی انجام ....

من " تو " را دوست خواهم داشت ...

بیشتر از آنچه خود را ........................

منو حس خواهریم ...

نمیدونم ضرب المثله یا نه ولی شنیدیم که میگن " آدم مار باشه ولی مادر نباشه... " اینم معمولا مادرهای عزیز کشورمون زمانیکه از دست اولاد و زحمتهاش خسته میشن ولی با عشق مادرانه شون همچنان به مهرورزی ادامه میدن گفته میشه.... یعنی از ته دل نیست وگرنه کدوم بانوی متعهد به ازدواجش دوست نداره مادر بشه اونم با همه زحمتاش...

حالا من بر این اساس در یک مواقعی میگم  "آدم خار بشه ولی خواهر نشه..! " اینم از ته دل نیست از خستگیه!! واقعا احساس خواهرانه هم قشنگه هم گاهی دردآور... اینکه یکی مثل خودت از خودت با خودت .. اصلا انگار خودتی... بخنده میخندی. مریض باشه خودتو به عذاب میندازی براش.. ناراحت باشه هیچ شادی ای برات شیرین نیست... یه حس خاصیه. هر چند این وابستگی عاطفی بیشتر این حس مسئولیته هم بیشتر... تا اینکه موقع سختی دیگه کم میاری و میگی کاش خواهر نبودم !!! دو ثانیه نمیشه که میگی ولی حالا که هستم باید تا اخر کنارش باشم... حالا باز اگه بزرگتر باشی حق داری حس مسئولیت داشته باشی. من نمیدونم چرا اینطوریم..!!

خیلی تو این تعطیلات خسته شدم.. عید و شادی توام با کمک به بهبود حال بد خواهر تا رو به راه آوردنش... خداروشکر خوب شد.. ولی مثل دفعه های قبل خسته شدم

خدایا مهرمون رو برای هم تا همیشه حفظ کن....

کجایی ...

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

 

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

 

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

حافظ

بعدا نوشت: این شعر حافظ بیشتر بیت آخرش نظرمو جلب کرد و خوشم اومد که بزارمش اینجا تا گاهی بخونم. بعد از چند بار خوندن حس میکنم اون مصرع اول که قطعا جناب حافظ در وصف معشوق گفتن, چرا برای آهوی خودشون واژه "وحشی" رو به کار بردن؟؟ یکم یه جوریه!!! البته مقصود, معشوق رام نشدنی هست. کسی که از دوست داشتن تو فرار میکنه ولی کاش جای وحشی یه چیز دیگه میذاشت... البته ببخشید حضرت حافظ فقط نظرمو گفتم............. خودم برای پست هام نظر میزارم... همش از تنهاییه

عید غدیر مبارک ...

عید سعید غدیر خم بر عاشقان ولایت و امامت مبارک باد

انشاا.. آنطور که باید شیعه مولا علی باشیم ...........

عید غدیر بین اعیاد مسلمون ها و حتی نوروز ایرانی ها واسم عزیزتر هست... نمیدونم حس میکنم وظیفه ام نسبت به بقیه سنگین تره.. باید بیشتر مراقب باشم... یه جور حس مسئولیت شیرین دارم

از دیشب فقط دارم به پیام های پرمهر دوستان و آشنایان جواب میدم و خوشحالم هنوزم توی این دنیای شلوغ هستند کسانیکه به سادات اعتقاد دارند و ازشون التماس دعا میخوان...

برای تک تک عزیزان عاقبت بخیری و رسیدن به آرزوهایی که خیرشون در اون هست رو از خدا خواستم. انشا.. اونقدری قابل باشم که دعاهام در حق دیگران به آسمون برسه......

آرزوی چشمم ....

ای آرزوی چشمم، رویت به خواب دیدن

دوری نمیتواند پیوند ما بریدن

 

ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند

تا وقت آنکه باشد ما را بهم رسیدن

 

همام تبریزی

خبرت هست؟

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

تو را ...

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

فروغی بسطامی

حکمت و حکیمه ....

امروز بعد ساعت اداری که خسته هم بودم کلاس داشتم، همینکه سوار ماشین خطی شدم به مقصد دانشگاه، بغل دستیم اسمم رو صدا کرد، اول فکر کردم یکی از دانشجوهامه اما عینک آفتابیشو که برداشت با یه لبخند نگام کرد.... آره همکلاسی چهار ساله دبیرستانم بود... پشت سر من مینشست... اونقدر ذوق زده شدم که حد نداشت... بعد از روبوسی تا نیمه مسیر همراهم بود تند تند از احوالات هم پرسیدیم، پرستار شده و تو بیمارستان مشغوله، چندسالیم هست که ازدواج کرده، شمارشو گرفتم اما انگار از هول اشتباه سیو کردم شمارمم ندادم بهش چون عجله ای پیاده شد، یه تصادفیم تو جاده شد که دیگه نمیشد معطل بشیم و خیابون محل زندگیشو نشونم داد و تعارفی زد و رفت، خیلی خیلی خوشحال شدم... کلاسمم بدلیل نیمه نبود بچه ها تشکیل نشد و برگشتم!! دانشجو هم دانشجو های قدیم والا، اصلا درس و کلاس واسه این نسل مهم نیست ...

برگشتنی تو این فکر بودم که حکمت رفتن من امروز فقط دیدن حکیمه بود... حس خوبی گرفتم ...ولی حیف ...

این چه کاری بود که کردم آخه...

سهم من ...

برای  " تو "

هنوز که سهم من  نیستی.... 

سهم قصه ها و ترانه های من بمان ...

سهم فکر من...

عاشقانه های من ...

واژه های من ...

از خیالم نرو ............

 

 

اولین روز مدرسه فندق ما....

امروز فندق ما رفت که پا به عرصه نظام آموزش و پرورش بزاره... ماها بیشتر ذوق داشتیم، فندق دختر خواهرم و اولین و تنها نوه ماست... البته هنوز پیش دبستانیه ولی سواد خوندن نوشتن داره...

خیلی برات خوشحالم فندق خاله، راه طولانی در پیش داری، آرزومیکنم به مدارج بالای علمی برسی و آدمهای خوبی سرراه زندگیت قرار بگیرن....

اینجا اداره، فعلا بیکار نشستم چون کارای امروزو پیش پیش انجام دادم... مهر درسی منم از فردا عصر کلید میخوره...

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جست‌وجو نکن

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جست‌وجو نکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

در قلب من، سراغ غم خویش را مگیر
خاگستر گداخته را زیر و رو مکن

در چشم دیگران منشین، در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه لب‌های سرخ دوست
راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو برو مکن

فاضل نظری

پاییز امسالم خزان نیست ...

حس تو قلبت یه طرفه هستو
تو دله عشقت یه نفر هستو
یه قدم از غم یه قدمم از تو
هرچی جلوتر میری سرابه
بیداری اشک اما توی خوابه
دلی که رفته همیشه بی تابه

پی نوشت: امروز دقیقا یکسال از عاقل شدنم میگذره... نه حالم بده.. نه فکرشو میکنم... نه برام مهمه....

اینا بخاطر این نیست که آدم سنگدلی ام یا هر برداشت منفی دیگه ای...اتفاقا فوق العاده احساساتی و عاطفی و حساسم ... ولی اقدام به فراموشی یک نفر چه مرگ اونو از آدم جدا کنه و چه تقدیر اگر نتونی با این جدایی کنار بیای یه بیماری روحی وحشتناکی ایجاد میکنه که تلاش خود فرد و اطرافیانش برای بهبودی و فراموشی بیهوده هست... حال بد روحی مثل حال بد جسمی باید درمان بشه خصوصا که روح آسیب پذیر تر از جسم هست...حال خوبم رو مدیون دکتر خوبم هستم که هم دلم رو هم جسمم رو درمان کرد...

پاییز امسالم خزان نیست...

قربانیان حضرت دوست ...

به حادثه منا در حج امسال از دو جنبه میشه نگاه کرد... یکی از جانب خود حاجیان که فکر میکنم مرگ در همچین روزی و همچین مکانی رو با آغوش باز پذیرفتن و روحشون قطعا شاد هست و دیگری از جنبه خانواده های چشم انتظارشون که بجای انتظار برگشتن حاجیانشون باید از جنازه هاشون استقبال کنن... حجکم مقبول و روحتون شاد

راستش همچین مرگی آرززوی منم هست. از مردن نمیترسم فقط دوست دارم خوب بمیرم... امیدوارم سفر حج روزی دوستداران بشه ولی سفر به کربلای معلی از آرزوهای مهم منه که باید عملیش کنم...

مراقب یکدیگر باشیم..............

انسانها شبیه یکدیگر عمر نمی کنند

یکی زندگی می کند یکی تحمل

انسانها شبیه هم تحمل نمی کنند

یکی تاب می آورد و یکی می شکند

انسانها شبیه هم نمی شکنند

یکی از وسط دو نیم می شود و دیگری تکه تکه

تکه ها شبیه هم نیستند

یکی یک قرن عمر می کند یکی یک روز ...

مراقب یکدیگر باشیم..............